به هنگام شب در سرمای شدید هوای کوهستانی که در کنار بخاری گرم خانه نشسته ای آیا به یاد کشاورزی که به دنبال نان حلالی در بیابان با کمترین امکانات مشغول کار است افتاده ای و اگر در آن تاریکی تو بودی چه می کردی ؟

با قدمهائی استوار و عزمی راسخ نه شب می شناسد و نه روز  و چه قدر سخت است از تمام خوشی های خانه ات از قبیل گرما و رختخواب نرم و ... دل بکنی و برای تامین مخارج زندگی به کار در بیابان تاریک وسرد شب بروی اما در دل او چه می گذرد و چه گونه این سختی ها را تحمل می کند  دلش هوائی عشق است انگار به یاد حق و با تمام توکل به آسمان پر از ستاره چشم دوخته و زمین خشک هم سجاده اوست و هم محل خوابش  همه چیز از خدا می خواهد و کمر به تلاش شبانه روزی بسته و با نان خشکی روز را سپری می کند و شاید به این خاطر است که در هنگام مرگش از سوی خداوند به او هم شهید گفته می شود . خسته نباشی کشاورز